ارسال شده در تاریخ: ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۹:۲۹ | کد خبر: | بازدید:
عاشق، اطاعت از معشوق را به آن معنی که در زندگی اجتماعی و در روابط میان ارباب و رعیت و فرمانروایان خودکامه و آحاد ملت، از معنی «جبر» فهمیده میشود، جبر نمیداند. او از آزادی خود، یعنی از حق انتخاب خود صرفنظر کرده، اما این کار را به اختیار خود کرده ا ست.
نوشتار کنونی بخشی از مقاله بلند خدا و آزادی اثر دکتر حداد عادل است،که توجه شما را به آن جلب می کنیم:
.
آزادی و عشق برای بیان مقصود و درک بهتر آن، از مفهوم «عشق» مدد میگیریم. به همان اندازه که مفهوم «آزادی» با حقیقت و هویت انسان پیوند دارد، «عشق» هم با انسان پیوند دارد از او جدا شدنی نیست. عشق در زندگی انسان دست کم به اندازه آزادی واقعیت دارد و این دو مفهوم به ظاهر با یکدیگر ناسازگارند. عاشق طوق اطاعت از معشوق را بر گردن مینهد و خود را تابع و تسلیم او میکند و سعی میکند جز آنچه معشوق میخواهد نخواهد و خلاف رضای او را حتی در اندیشه و دل خویش هم نگذراند. عاشق کمال عشق را در آن میداند که خود را بکلی فراموش کند و در معشوق فانی سازد و همه «او» شود تا «دویی» از میان برخیزد و از خود او، عنوان و نشانی باقی نماند. آیا به راستی میتوان عشق را در وجود آدمی انکار کرد و یا آن را در مقایسه با میل او به آزادی، فرودستتر و کمارزشتر انگاشت؟ به راستی چه میشود که عاشق، به یک معنا دست از آزادی میشوید و مطیع و منقاد معشوق میشود و گوش به فرمان او میسپارد و چشم از او برنمیگیرد و دست از او برنمیدارد و پای از دایرة محبت او بیرون نمینهد؟ پاسخ این است که عاشق، معشوق را «غیر» نمیداند و بیگانه نمیپندارد. او وجود معشوق را اصل هستی خود میداند و مانند قطرهای که با شور و شوق ره به جانب دریا میپوید، خود را وقتی به حقیقت، موجود و هست میداند که به معشوق واصل شده و در آن دریا غرق شده باشد، ولو آنکه در این غرق شدن و در این اتصال به دریا، تعین خود را به عنوان «قطره» از دست بدهد و دیگر کسی آن را به نام قطره نشناسد و نبیند. مولانا جلالالدین، که عشق را به همین معنی تجربه کرده، میگوید: ای فسرده! عاشق ننگین نمدکو ز بیم جان ز جانان میرهد جوی دیدی، کوزه اندر جوی ریزآب را از جوی کی باشد گریز؟ آب کوزه چون در آب جو شودمحو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقازین سپس نه کم شود نه بد لقا(۵) خلاصه آنکه عاشق، اطاعت از معشوق را به آن معنی که در زندگی اجتماعی و در روابط میان ارباب و رعیت و فرمانروایان خودکامه و آحاد ملت، از معنی «جبر» فهمیده میشود، جبر نمیداند. او از آزادی خود، یعنی از حق انتخاب خود صرفنظر کرده، اما این کار را به اختیار خود کرده ا ست. کس دیگری او را مجبور به دوستداشتن و اطاعت از معشوق نکرده است. او صادقانه احساس میکند که در اعماق وجود او، یعنی در سویدای دل و اصل اصل اصل وجود او کششی هست و گرایشی که او را به جانب معشوق میراند و خوب میداند که این خود اوست که خودش را پشتسر میگذارد و با خود وداع میکند و به جانب معشوق رو میکند که در حقیقت از خود او، خودتر است. باز هم از مولانا بشنویم که میگوید: در دو چشم من نشین ای آنکه از من من تریتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری اندر آن در باغ تا ناموس گلشن بشکندزانک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتری تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کندتا زبان اندر کشد سوسن، که تو سوسنتری(۱) باری، عاشق نه تنها آزادانه خود را پایبند معشوق میسازد، بلکه دعا میکند که هرگز از آن پایبندی خلاصی و رهایی نیابد و این وابستگی را عین آزادی و رهایی و رستگاری میداند، چنانکه حافظ گفته است: خلاص حافظ از آن زلف تا بدار مبادکه بستگان کمند تو رستگارانند حال گوییم خداپرستی و عبادت خدا نیز در نظر خداپرستان از مقولة عشق است. درست است که لفظ «عبد» در غیرمعنی بندگی خدا به معنی بردگی نیز بکار میرود، اما بندگی، بردگی نیست. برده را برخلاف رضای او برده کردهاند اما بنده از سر رضا و رغبت خدا را بندگی میکند. نیایش از جنس عشق است، آن کس که خدا را نیایش میکند و در خلوت و تنهایی او را میستاید و با او راز دل میگوید و رضای او را بر هوای خود ترجیح میدهد، به هیچ روی احساس نمیکند که در این راز و نیاز که نامش عبادت است، «از خود بیگانه» شده و کسی بیگانه با خود را بر خود حاکم ساخته است، بلکه احساس او این است که در این نیاز و نیایش، خود را میجوید و خود را خودتر میسازد و هم بدین سبب است که گفتهاند: «العبودیة جوهرةٌ کنههاالربوبیة» یعنی که بندگی واقعیتی است که چون نیک بنگری، به حقیقت خواجگی است، چنانکه حافظ گفته است: خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدمبه صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم امید خواجگیم بود بندگی تو کردمهوای سلطنتم بود خدمت تو گزیدم تصویری که از خداوند، در آینة دل و جان مسلمان، نقش بسته، تصویر خدای قهار سختگیر غضبناک نیست، البته او قهار و سختگیر و اهل غضب هست اما این صفات همه در دریای رحمت او غرق است و رحمت او بر غضبش سبقت دارد و ما او را با ندای «یا من سبقت رحمته غضبه» میخوانیم. و بیسبب نیست که در قرآن کریم، آیة «بسماللهالرحمنالرحیم» به عدد سورههای قرآن، یعنی یکصدوچهارده بار تکرار شده و دو کلمه از چهار کلمه این آیة کوتاه بیان یک اسم و یک صفت الهی است و آن صفت، «رحمت» است. هم از این روست که عارفان کل عالم هستی را سراسر «نفسالرحمن» مینامند و هم از این روست که در فرهنگ اسلامی هرگز اندیشة «تقابل خدا و انسان» و «رقابت میان خدا و انسان» آنچنان که محور اندیشة نیچه بوده، پا نگرفته و جا نیفتاده است. رابطة انسان و خدا در فرهنگ اسلامی، رابطة دوستی و مهرورزی است، آن هم نه مهر و دوستی یکجانبه و یکطرفه، که مهربانی از هر دو سو، چنانکه در قرآن سخن از «یحبهم و یحبونه»(2) و «راضیةً مرضیه»(3) در میان است. به همان تعریف آزادی که از آغاز مقاله بدان ملتزم بودهایم بازمیگردیم و میگوییم «آزادی رهایی از جبر غیر و عمل به انتخاب خود» است و اطاعت از خدا، جبر غیر نیست، بلکه عمل به انتخاب خود است، هم از آن جهت که انسان، خدا را به انتخاب خود میپرستد (لااکراه فیالدین)(۴) و هم از آن جهت که پرستش خدا از مقولة عشق است و عشق سرنهادن به پای غیر نیست و معشوق، بیگانه نیست، بلکه اصل و حقیقت خود ماست، چنانکه فیض کاشانی گفته است: با من بودی منت نمیدانستمیا من بودی منت نمیدانستم رفتم چو من از میان ترا دانستمتا من بودی منت نمیدانستم
1)جلالالدین محمد، (مولانا) کلیات شمس یا دیوان کبیر، با تصمیمات و حواشی بدیعالزمان فروزانفر، جزء ششم، انتشارت امیرکبیر، تهران 1355، غزل شمارة 2798